عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

286

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

برعيّت مهربان جلوه دهد تا اينكه شيطان ورد بگوشش خوانده گمراهش كرد و او را بضلالت افكنده خلقش را تغيير و ضعفش را ظاهر ساخته گرفتار مزدك بن بامداد نسائىاش نمود چنان كه فكرش را فاسد و رايش را مشوّش كرده او را موهون و سلطنتش را ضعيف كرده باعمالى واداشت كه ذيلا بذكر آن مبادرت مىشود . داستان مزدك بن بامداد عليه اللعنه مزدك بن بامداد شيطانى بود در قالب انسان ظاهرى زيبا و باطنى ناپسند داشت صورتا نظيف و سيرتا خبيث بود زبانى ليّن و عملياتى ناهنجار داشت و بلطائف الحيل خود را به قباد رسانيد و به زبان فريبنده‌اى او را گمراه كرده با بيانات بيمعنى خود مسحورش ساخت و با جعل اكاذيب دام زرق در رهش نهاده گرفتارش كرد و بر او غالب آمد و به اختيار خويشش درآورد . قباد كوركورانه او را پيروى كرده خود را به دو تسليم كرد و چشم و گوشش بامر و فرمان او بود . اوّلين مرتبه كه نخستين آتش فتنه را مزدك برافروخت و بنيان رياست خود را استوار ساخت اين بود كه وقتى قحط سال عظيمى فقراء و بىنوايانرا از پاى درآورد و فقر و نيستى جمع كثيرى از آنان را تلف كرد مزدك ، قباد را گفت : اجازه ميخواهم در خصوص امر مهمّى از تو استفتا كنم . شاه گفت اجازه مىدهم گفت اى شاهنشاه رئوف اگر كسى ترياق مجرّبى داشته باشد و در حالى كه مىبيند كسى را مار گزيده و مرگش قطعى است با امكان نجات از دادن ترياق خوددارى كند و بوسيلهء اين دارو جان آن شخص را حفظ نكند جزاى او چيست ؟ قباد گفت : اين مرد را بايد كشت . مزدك از اين جواب خوشوقت شده زمين را در برابرش بوسه داد و او را تبريك گفت . فرداى آن روز فقرا و مستمندان و رنجبران را جلو قصر قباد جمع كرده وعده داد كه همه را از مال بىنياز خواهد نمود . پس قباد را گفت : شاهنشاها ديروز در مورد اشكالى كه مرا حيران كرده بود سئوالى كردم و تو پاسخى به من دادى كه مرا راحت كرد و از تاريكى شك بنور يقين انتقال داد امروز اجازه ميفرمائيد كه در مورد مشكل ديگرى كه سينهء مرا مىفشارد سئوالى كنم ؟ قباد گفت بكن . مزدك گفت : در مورد كسى